پشتاپشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پُ. پُ) (ق مر.)<BR>۱- پشت سر هم، پیاپی.<BR>۲- دوشادوش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پُ. پُ) (ق مر.) ۱- پشت سر هم، پیاپی. ۲- دوشادوش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشتاپشت . [ پ ُ پ ُ ] (ص مرکب، ق مرکب ) پشت سرهم . پیاپی متوالی . مسلسل . متصل : و از شیخ ابوعبداﷲ خفیف می آید رحمةاﷲ علیه که چون از دنیا بیرون شد چهل چله ٔ پشتاپشت بداشته بود. (هجویری ). پس از مطبخها هاون ها و چیزهای سنگی بیاویختند از نهیب جان، و بر سر او می زدند پشتاپشت تا سست شد و کشته گشت . (مجمل التواریخ والقصص ). در این دعوی چهار بار پشتاپشت این سوگند بخورد. (تفسیر ابوالفتوح ج ٤ ص ١٦). سپیدی روز، صنع کیست در دهر و سیاهی شب که میگردند بر یک دور پشتاپشت چون طاحون . سنائی . زخم پشتاپشت بر دل باز خورد از غم مرا نیک بشکستی از این غم گرهمه سندان بدی . مجیر بیلقانی . از تو پرسم چگونه دارد دل ور بود آفریده زآهن و سنگ طاقت غصه های پشتاپشت قوت زخمهای رنگارنگ . مجیر بیلقانی . ♦ پشتاپشت گرفتن ؛ به دفعات و پی ِ هم و متوالیاً گرفتن : گو را گر صد گرفت پشتاپشت کمتر از چارساله پنج نکشت . نظامی (هفت پیکر ص ٦٩).