پوشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوشی . (اِ) جامه ای که از آن عمامه و شال کمر میکرده اند : قاری، مصنفات تو بر پوشی و برک هر جا رفوگران هنرور نوشته اند. نظام قاری (دیوان البسه ). دارم بسی ز ریشه ٔ پوشی خیالها یابم ز عقد طره ٔ دستار حالها. نظام قاری (دیوان البسه ). این سرکشی که در سر پوشی مصری است کی دست کوتهم بمیانش کمر شود. نظام قاری (دیوان البسه ). نشان پوشی و نقش علم نخواهد ماند نماند بندقی و ریشه هم نخواهد ماند. نظام قاری (دیوان البسه ). میان شدّه و معجر خصومتی افتاد چنانکه پوشی و دستار را مقالات است . نظام قاری (دیوان البسه ). تا چند کنی پوش ز پوشی کسان از جامه ٔ عاریت نشاید برخورد. نظام قاری (دیوان البسه ). بخشد کهن آنکش نوپوشی ثمین باشد یک نکته از این دفتر گفتیم و همین باشد. نظام قاری (دیوان البسه ). بس که بر کوه و کمر سر زده پوشی میان هیچ واقف نشد از معنی پشمین شلوار. نظام قاری (دیوان البسه ).