پوشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص م.)<BR>۱- لباس پوشیدن.<BR>۲- جامه بر تن کسی کردن.<BR>۳- نهفتن، پنهان کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص م.) ۱- لباس پوشیدن. ۲- جامه بر تن کسی کردن. ۳- نهفتن، پنهان کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوشیدن . [ دَ ] (مص ) در بر کردن . بتن کردن . در تن کردن . پوشیدن جامه ای را. ملبس شدن . در پوشیدن . بر تن کردن . بر تن راست کردن . لبس . تلبس . مکتسی شدن . اکتساء. (منتهی الارب ). رخت پوشیدن . لتب . (تاج المصادر بیهقی ). التتاب . (منتهی الارب ) : آن روز نخستین که ملک جامه ش پوشید بر کنگره ٔ کوشک بدم همچو غلیواج . ابوالعباس . آن کن که بدین وقت همی کردی هر سال خز پوش و بکاشانه شو از صفه و فروار. فرالاوی . چو پوشد همی شاه خود جوشنا کی ارجاسب خواهد همی جستنا. دقیقی (از شاهنامه ). یکی زردپیراهن مشکبوی بپوشید [شیرین ] و گلنارگون کرد روی ... چو روی ورا [خسرو پرویز را] دید بر پای خاست بپرویز بنمود بالای راست . فردوسی . سر تخت و بختش [کیومرث ] برآمد ز کوه پلنگینه پوشید خود با گروه . فردوسی . کنون خیز و دیبای رومی بپوش بنه بر سر افسر چنان همچو دوش . فردوسی . یکی گبر پوشید زال دلیر بجنگ اندر آمد بکردار شیر. فردوسی . فرامرز پوشید ببر بیان تو گفتی که ببر است و شیر ژیان . فردوسی . یکی را دهد نوش از شهد و شیر بپوشد بدیبا و خز و حریر. فردوسی . چو جوشن بپوشند روز نبرد ز چرخ برین بگذرانند گرد. فردوسی . چو ایشان بپوشند از آهن قبای بخورشید و ماه اندر آرند پای . فردوسی . درین ماه ار ایدونکه خواهد خدای بپوشم برزم آهنینه قبای . فردوسی . چو توران سپاه اندر آمد بتنگ بپوشید لهراسب خفتان جنگ . فردوسی . بجوشید و برخاست از خوابگاه بپوشید خفتان و رومی کلاه . فردوسی . بپوشید زربفت شاهنشهی بسر برنهاد آن کلاه مهی . فردوسی . بسا لشکرا کز پی کین من بپوشند جوشن به آیین من . فردوسی . بپوشید پس جامه ٔ زرنگار بسر برنهاد افسر شاهوار. فردوسی . نشسته بر آن باره ٔ خسروی بپوشیده آن جوشن پهلوی . فردوسی . سلیح برادر [بهرام چوبینه ]بپوشید زن نشست از بر باره ٔ گامزن . فردوسی . تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر اژدهای ژیان . فردوسی . تهمتن بپوشید ببر بیان بگردن بیاورد گرز گران . فردوسی . چنان دان که چاره نباشد ز جفت ز پوشیدن و خورد و جای نهفت . فردوسی . بپوشید خفتان جهاندار گرد سپه را بفرخ پشوتن سپرد. فردوسی . همه پاک پوش و همه پاک خور همه پندها یاد گیر از پدر. فردوسی . بپوشید سهراب خفتان رزم سرش پر ز رزم و دلش پرز بزم . فردوسی . بپوشید دستان سام سوار سلیح نریمان پی کارزار. فردوسی . بگفت و یکی درع فیروزه رنگ بپوشید بر تن پی نام و ننگ . فردوسی . بگفت این و پوشید رومی زره به ابرو زده از سر کین گره . فردوسی . بپوشید جامه برآمد به اسب بیامد بکردار آذرگشسب . فردوسی . بپوشید بر خویش رخت سیاه یک اسبه برون رفت و بگرفت راه . فردوسی . چو شیرین شنید آن کبود و سیاه بپوشید و آمد بنزدیک شاه . فردوسی . بر آیین مردان بپوشید زن برفتند شادان دل آن هر سه تن . فردوسی . زمین پوشد ازنور پیراهنا شود تیره گیتی بدو [بخورشید] روشنا. فردوسی . از نعمت تو گردد پوشیده هر کس که از خلاف تو شد عریان . فرخی . چو سر کفته شد غنچه ٔ سرخ گل جهان جامه پوشید همرنگ مل . عنصری . پیرهن در زیر تن پوشی و پوشد هر کسی پیرهن بر تن تو تن پوشی همی بر پیرهن . منوچهری . من در تو فکنده ظن نیکو و ابلیس ترا ز ره فکنده مانند کسی که روز باران بارانی پوشد از کونده . لبیبی . بوعلی بر استری بود بند درپای پوشیده و جبه ٔ عتابی سبز داشت . (تاریخ بیهقی ). و تاج از سرش برگیر و حله از برش برگیر و پشمینه در وی پوش که عاصی شده است . (قصص الانبیاء ص ٧٥). ز بهر چیست که دیبا و خز همی پوشند کنون که آمد گرما فراز و شد سرما. مسعودسعد. یا طعام لذیذ بس خوردن یا بالوان لباس پوشیدن . ابن یمین (دیوان چ باستانی راد ص ٤٩٨). تجرید؛ جامه ٔ کهنه پوشیدن . اجتاب القمیص ؛ پیراهن پوشید. تجلبب ؛ جلباب پوشید. تقنعت المراءة؛ پوشید زن قناع را و تقنع فلان ٌ؛ پوشید خود را بجامه . طرفس طرفسةً؛ پوشید جامه های بسیار. نهک الثوب نهکاً؛ پوشید جامه را تا کهنه گردید. تسرول َ؛ ازار پوشید. تخشن َ؛ پوشید لباس درشت غیر املس . سلب ؛ جامه ٔ سوک پوشیدن . تسربل َ؛ پوشید پیراهن را. تدثر بالثوب ؛ پوشید جامه را. تدثر؛ پوشیدن دثار. تدرع ؛ پوشیدن زره آهن و پوشیدن زن پیراهن و مرد دراعه را. طرز فی الملبس ؛ لباس پسندیده و فاخر پوشید. تمدرع ؛ مدرعة پوشیدن . اطباق ؛ پوشیدن تو بر تو. (منتهی الارب ). ◄ پوشاندن . جامه بر تن کسی کردن . متلبس کردن . الباس . ملبس کردن . پوشانیدن : بپوشید بازش بدیبای زرد سر تنگ تابوت را سخت کرد. فردوسی . چنین گفت کاین را بدیبای زرد بپوشیدکز گرد شد لاجورد. فردوسی . اندر وقت دو حله آوردند از بهشت بنور و رنگ خورشید و بر شیث پوشیدند. (تاریخ سیستان ). علی دایه را بجامه خانه بردند و خلعت سپاهسالاری بر او پوشیدند. (تاریخ بیهقی ص ٣٤٧). جان را بعلم پوش چو پوشیدی تن را بششتری و بکاکوئی . ناصرخسرو. پند مدهشان که پند ضایع گردد خار نپوشد کسی بزیر خز و لاد. ناصرخسرو. بهرام کمان را با استخوان یار کرد و بر تیر چهار پر نهاد و کمان را توز پوشید. (نوروزنامه ). بمکه آمد و کعبه را بپوشید و بموسم حجاج را طعام داد. (مجمل التواریخ ). دهقان گفت ای جوان خدای تعالی میداند که بغیر از جل گاوی هیچ چیز ندارم، اگر اجازت فرمائی بر تو پوشم . (تذکره ٔ دولت شاه ). تسلب ؛ جامه ٔ سوک پوشیدن زن بر شوی و غیر آن . (منتهی الارب ). ◄ پوشاندن . پوشانیدن . مستور کردن . فروپوشیدن . جنز. (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). تَطنُف . (منتهی الارب ). ستر. (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). غم . جن . کم . التطاط. (منتهی الارب ) : بنفشه زار بپوشید روزگار به برف چنار گشت دو تاه و زریر شد شنگرف . کسائی . یکی باد برخاست از رزمگاه هوا را بپوشید گرد سیاه . فردوسی . یکی باد با تیره گرد سیاه برآمدکه پوشید خورشید و ماه . فردوسی . بنخجیرگاه رد افراسیاب بپوشیم تابان رخ آفتاب . فردوسی . وز آن چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای . فردوسی . پس ابلیس واژونه این ژرف چاه بخاشاک پوشید وبسپرد راه . فردوسی . یکی باد و گردی بر آمد سیاه بپوشید دیدار خورشید و ماه . فردوسی . ز زابل شد اختر بپرداخت رخت بدو تخته دادو بپوشید تخت . فردوسی . بپوشیده شد چشمه ٔ آفتاب ز پیکانهای درفشان چو آب . فردوسی . بدردش ز دیده فروریخت آب بگل در بپوشید درّ خوشاب . فردوسی . ز نیزه نیستان شد آوردگاه بپوشید دیدار خورشید وماه . فردوسی . بدانجای بازارگانان شد اوی بر افکند چادر بپوشید روی . فردوسی . اگر بچه ٔ شیر ناخورده شیر بپوشد کسی درمیان حریر. فردوسی . بفرمود تا سر بپوشید و پای بزین برنشست و بیامد ز جای . فردوسی . بپوشید از آن پس بمغفر سرش بیامد بر نامور لشکرش . فردوسی . چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار. فرخی . پوست هریک بفکند و ستخوان و جگرش خونشان کرد بخم اندر و پوشید سرش . منوچهری . عنکبوت آمد آنگاه چو نساجی سر هر تاجی پوشید بدیباجی . منوچهری . مرد سر خمش استوار بپوشد تا بچگان از میان خم بنجوشد. منوچهری . نوروز روزگار نشاطست و ایمنی پوشیده ابر دشت بدیبای ارمنی . منوچهری . وآن کشتگان سخت کوش نکوشند پس بکواره فرونهند و بپوشند. منوچهری . سپیده دم از بیم سرمای سخت بپوشید بر کوه سنجابها. منوچهری . اگر عورتی آید از ایشان تو اولیتری که بپوشی . (تاریخ بیهقی ). بپوشید پهنای هامون ز مرد ببد خشک دریای گردون ز گرد. اسدی (گرشاسبنامه ). و دو من آب در وی کنند و سر دیگ بپوشند و به گل گیرند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). کم ؛ فروپوشیدن نهال خرما را بچیزی و مصون و محفوظ داشتن آن را تا توانا گردد. تکمأت علیه الارض ؛ پوشید او را زمین و پنهان کرد. تجویح الرجل ؛ پوشیدن پای را. غردقة؛ پوشیدن گرد مردم را و شب هر چیز را. تلمأت الارض به (و علیه )؛ فراگرفت زمین آن را و برابر شد بر وی و پوشید. طبق السحاب الجو؛ پوشید ابر هوا را. داء داء الشی ٔ؛ پوشید آن را بچیزی . اقلوده النعاس ؛ بپوشید او را خواب و غالب شد. طمر؛ پوشیدن در زمین . شعف بحبه ؛ پوشید دوستی او دل او را. (منتهی الارب ). ◄ نهفتن . مخفی کردن . پوشانیدن . اًخفاء. (منتهی الارب ). مخفی نگاه داشتن . بکسی نگفتن .مخفی ساختن . پنهان کردن . مستور داشتن . نهان ساختن .نهان کردن . کفر. (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). تکفیر. (منتهی الارب ). اکتتام . کتم . کتمان . مکاتمة. (از منتهی الارب ). موارات . (زوزنی ). اسرار (از اضداد است ). تدبیس . مدامسة. جأو. اعماس . معامسة. تعریز. تغفیل . تَغطی . اغتطاء. (منتهی الارب ). لَط. (تاج المصادربیهقی ). دَحس . تَدبیی ٔ. اجنان . (از منتهی الارب ). تصمیت . ابهام . (تاج المصادر بیهقی ) : ستاره شمر زآن غمی گشت سخت بپوشید بر خسرو نیکبخت . فردوسی . شب تیره با درد و غم گشت جفت بپوشید و آن خواب با کس نگفت . فردوسی . بهمراه کن مر مرا قیدروش ازو سر بسر این سخنها بپوش . فردوسی . هر آنکس که پوشید درد از پزشک ز مژگان فروریخت خونین سرشک . فردوسی . ز دانندگان گر بپوشیم راز شود کار آسان بما بر دراز. فردوسی . مرا گفت چون راز گویی بکوش سخنها ز بیگانه مردم بپوش . فردوسی . که در پرده پوشیده رویان اوی ز دیدار آنکس نپوشند روی . فردوسی . ز پیران بپوشید و پیچید روی سپهبد بدید آن غم و درد اوی . فردوسی . پس از شه بیکماه بوزرجمهر بپوشید در پرده ٔ خاک چهر. فردوسی . گر بخواهی نیاز پوشیدن تو همی آب در کواره کنی . (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ). و چیزی خوش طعم چون انگبین و شکر به آن [دارو که طعم و بوی آن ناخوشست ] یار کنند تا بوی و طعم آن بدان بپوشند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). فضل را روزگار کی پوشد کس بگل آفتاب ننداید. رشید وطواط. خدای از هرنشیب و هر فرازی نپوشیده ست بر من هیچ رازی . نظامی . از تف این بادیه جوشیده ای بر تو نپوشند که پوشیده ای . نظامی . عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند. مولوی . بدامن عیب رندان پوش زاهد لباس زهد پوشیدن چه حاجت . خجندی . حق جل و علامی بیند و می پوشد همسایه نمی بیند و میخروشد. (سعدی ). داحله ؛ پوشید چیزی که میدانست آن را و ظاهر کرد غیر آنرا. استکتام ؛ پوشیدن خواستن . مداهنة؛ پوشیدن کاری را. کمهلة؛ پوشیدن سخن را و تعمیة نمودن آن . غفران ؛ پوشیدن گناه . (منتهی الارب ). اختزان، کتمان ؛ پوشیدن راز. (دهار) (تاج المصادر). نمس ؛ پوشیدن راز. (تاج المصادر) (از منتهی الارب ). طوی الحدیث ؛ پوشید سخن را. التباس ؛ پوشیدن کار بر کسی . استلفاث ؛ پوشیدن خبر را. کمت الغیظ؛ پوشید خشم را. (منتهی الارب ). اِغماء؛پوشیده و مشتبه شدن خبر بر کسی . (منتهی الارب ) (تاج المصادر). ◄ پوشانیدن بام با تیر و گل و تخته و نی و جز آن : تسقیف ؛ خانه پوشیدن . (منتهی الارب ). ◄ اندودن : چنین داد پاسخ بت دل گسل که خورشید پوشید خواهی بگل . اسدی (گرشاسبنامه ). رجوع به اندودن شود. ◄ بر سر نهادن : چوبی بزرگ برسم گله بانان بدست گرفته و کلاهی از نمد پوشیده نزدیک من آمد. (بخاری ). ◄ بستن چنانکه در را : بدژ در شد و در ببستند زود دریغ آن دل و نام جنگی فرود بشد با پرستندگان مادرش گرفتند پوشیدگان در برش . فردوسی . ♦ بپوشیدن ؛ تحت الشعاع آوردن : آن روی بین که حسن بپوشیده ماه را وآن دام زلف و دانه ٔ خال سیاه را. سعدی . ♦ پوشیدن چشم ؛ بر هم نهادن دو پلک آن . بستن آن : گفتند چشم خود را پوش و از دریای وخش گذرانیدند. (انیس الطالبین بخاری ). بدو گفت برزو که باز آر هوش دو چشم خرد را بدینسان مپوش . فردوسی . ۩ صرف نظر کردن . درگذشتن از ... اغماض کردن . ♦ درپوشیدن (در معنی لازم و متعدی هر دو) ؛ بتن کردن . پوشیدن : خلعتها راست کردند و درپوشیدند و پیش آمدند. (تاریخ بیهقی ص ٣٤٤). چون حجاب شب روشنی روز را بپوشانید همگان سلاح درپوشیدند و بر اسبان آسوده نشستند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٠). بهاری نو برآراز چشمه ٔ نوش سخن را دست بافی تازه درپوش . نظامی . ♦ روی هوا را بتیر پوشیدن ؛ بتندی تیرباران گرفتن : بگفت این سخن پیش پرویز پیر بپوشید روی هوا را به تیر. فردوسی . ♦ فروپوشیدن ؛ پوشیدن و مستور کردن : کس نبیند بخیل فاضل را که نه در عیب گفتنش کوشد ور کریمی دو صد گنه دارد کرمش عیبها فروپوشد. (گلستان ).
مترادف و متضاد واژهدان
دربر کردن، ملبسشدن پردهپوشی کردن، پنهان کردن، کتمان کردن، مخفی کردن، مکتومنگاهداشتن، نهفتن تلبیس، اختفا فراگرفتن (متضاد:) لختشدن آشکار کردن، افشا کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
تن کردن، روی سر انداختن، پای خود کردن، دکمه بستن، برتن کردن، بهتن کردن، بهبر کردن، ملبس شدن پوشیده بودن