پیازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیازی . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد، واقع در ١٩ هزارگزی باختر فریمان و ٨ هزارگزی باختر شوسه ٔ عمومی مشهد بفریمان . دامنه، معتدل . دارای ٨ تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
پیازی . (ص نسبی ) منسوب به پیاز. ◄ آلوده به پیاز. ◄ برنگ پوست پیاز سرخ . برنگ پوست سرخ بعضی پیازها. پیازکی . چیزیکه رنگ پیاز داشته باشد چون لعل پیازی و اشک پیازی . (آنندراج ). ♦ اشک پیازی ؛ اشک خونین : تا چشم تو آراسته ٔ سرمه ٔ ناز است از دیده ٔ عشاق دهد اشک پیازی . علی خراسانی . ♦ پوست پیازی ؛ سخت بی دوام و نازک . رجوع به پوست شود. ♦ لعل پیازی ؛ پیازکی . نوعی گوهر. نوعی لعل قیمتی . (برهان ) : اشکم از شوق تو چون لعل پیازی وانگهی تو بطیبت مر مرا هر لحظه می کوبی چو سیر. رضی نیشابوری . دریای گندنارنگ از تیغ شاه گلگون لعل پیازی از خون یک یک پشیز والش . خاقانی . ◄ (اِ) نوعی از گرز و آن چنانست که چند گوی فولادی را بچند زنجیر کوتاه مضبوط کرده بدسته ای از چوب محکم نصب کنند و آن را بترکی چوکن گویند. (برهان ).پیازکی . ◄ جگر و شش گوسفند که با پیاز بسیار سرخ کنند و بخورند. (فرهنگ نظام ).