کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گل رخت بباغ در فکندست وز چهره نقاب بر فکندست بر راه صبا ز شکل غنچه صد صره پر ز زر فکندست اسباب نشاط و عیش عالم نوروز بیکدگر فکندست شد تشنه بخون لاله سوسن زین روی زبان بدر فکندست چون نافه مشک نا رسیده لاله همه کوه و در فکندست آمیخته خون و مشک با هم بیقیمت و بیخطر فکندت آهویی رمیده گویی آنرا از ترس برهگذر فمندست آب دهن سحاب نرگس در دیدةه بیبصر فکندست بلبل ز قدوم گل در اطراف آوازه شور و شر فکندست از آب سنان کشیده سوسن وز آتش گل سپر فکندست ز اندیشه بخویشتن فرو شد تا بر رخ گل نظر فکندست گویی همه شب شراب خوردست نرگس که چو مست سرفکندست نی نی که ز شرم چشم یارم خود را بخراب در فکندست