گرفتار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرفتار کردن . [ گ ِ رِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اسیر کردن . در بند کردن . مقید کردن : آن را که به کین جستن تو دست همی سود سلطان جهان کردبه دست تو گرفتار. فرخی . کس دل به اختیار بمهرت نمیدهد دامی نهاده ای و گرفتار میکنی . سعدی . هرجا که سروقامتی و موی دلبریست خود را بدان کمند گرفتار میکنم . سعدی (خواتیم ). گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام . سعدی (گلستان ).