گزک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) تشنج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ زَ) (اِ.) ۱- مزه، چیزی که با آن تغییر ذائقه دهند. ۲- سرما زده. ۳- موقع، فرصت مناسب. ۴- (عا.) بهانه، دستاویز. ؛ ~دست کسی دادن یا افتادن: بهانه یا مدرک به دست کسی افتادن یا دادن.
(~.) (اِ.) ۱- نوبت، دفعه، کرت. ۲- نوبت آب در زراعت (معمولاً در ۸ یا ۱۶ روز).
(~.) (اِ.) تشنج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزک . [ گ ُ زُ ] (مغولی، اِ) سرمه و به این معنی لغت مغولی است . (آنندراج ).
گزک . [ گ َ زَ ] (اِ) هرچیز که بدان تغییر ذائقه کنند. (برهان ) . مزه که شرابخواران برای تغییر ذائقه خورند چون کباب و پسته و بادام و سیب و انار و مانند آن . (آنندراج ) : عشق تو خمیرمایه ٔ سستی ماست نوباوه ٔ دردت گزک مستی ماست . میر عبدالباقی تبریزی . ساقیا می اگرم خواهی داد گزکش لعل لب میگون است . ؟ (از آنندراج ). ◄ سرمازده . (برهان ). ◄ نوبت . بار. دفعه . کرت . مرتبه . مخصوصاً نوبت آب در زراعت . (یادداشت مؤلف ). ◄ مرضی مشهور که به عربی تشنج خوانند. (رشیدی ). کزاز. (بحر الجواهر). ◄ گزیدگی . (رشیدی ).
گزک . [ گ ِ زِ ] (اِ) سیر و تماشا. (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
بهانه، دستاویز، مستمسک ، تشنج نوبت، فرصت مزه