گوهرانداز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوهرانداز. [ گ َ / گُو هََ اَ ] (نف مرکب ) گوهرافشان . گوهرنثار : همه ره گنج ریز و گوهرانداز بیاوردند شیرین را به صد ناز. نظامی . - گوهرانداز کردن ؛ کنایه از گریستن و فروریختن سرشک باشد : بر او از مژه گوهرانداز کرد پس از پای او نامه را باز کرد. امیرخسرو (از آنندراج ).