سبکپا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبکپا. [ س َ ب ُ ] (ص مرکب ) سبکپای . کنایه از گریزپای . (برهان ) (شرفنامه ) (آنندراج ). زودگذر : چیست بدیوان عشق حاصل کارم جز آب عمر سبکپای گشت بخت گران خواب شد. خاقانی . امروز منم روز فرورفته و شب نیز سرگشته از این بخت سبکپای گران خواب . خاقانی . ◄ پیادگانی را گویند که منزل به منزل گذارند تا خبر و نامه بیکدیگر رسانند و این در هندوستان متعارف است . (برهان ). سواره و پیاده و قاصد تندرو. (آنندراج ) : آمد از دهگان سبکپایی که یک جای آمدند از سواره وز پیاده فتنه جویی ده هزار. مسعودسعد. ◄ تند و تیز براه رونده . (برهان ). شتاب دو. (شرفنامه ). تیزرفتار. (غیاث ). جلدرو : او [ عمروبن امیه ] مردی بود بمیان مسلمانان بمردانگی و بحرب کردن دلیر و بسبکپایی و دویدن معروف بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). کم آسای و دم ساز و هنجارجوی سبکپای و آسان دو وتیزپوی . اسدی . مهترند آنچه زآن گران دستند کهترند آنچه زآن سبک پایند. مسعودسعد. جوانی بعجب خیره رای، سرکش و سبکپای . (گلستان ). ◄ کنایه از شخص بی تمکین که بر یک جای قرار نگیرد. (آنندراج ). جلف که همه جا رود بی ضرورتی . ◄ (اِ مرکب ) اسب . (آنندراج ). اسبی که در هر منزل بجهت پیک تعیین کنند. (برهان ).