سودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ په. ] (مص م.)<BR>۱- ساییدن، لمس کردن.<BR>۲- کوبیدن و خرد کردن.<BR>۳- فرسودن.<BR>۴- سوراخ کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ په. ] (مص م.) ۱- ساییدن، لمس کردن. ۲- کوبیدن و خرد کردن. ۳- فرسودن. ۴- سوراخ کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سودن . [ دَ ] (مص ) هندی باستان ریشه ٔ «چا» (تیز کردن )، کردی «سوئین » و «سون » (ساییدن، تیز کردن )، پهلوی «سوتن » . ساییدن . کوبیدن . صلایه کردن . فروکردن . ریز کردن . سفتن . سوراخ کردن . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). سائیدن و ریزه کردن . (آنندراج ). سحق . سحک . (منتهی الارب ) : چو سوهان پولاد بر سنگ سخت همی سود دندان خود بر درخت . فردوسی . بزد دست و از پای بند گران بسودش بسوهان آهنگران . فردوسی . مردمان آهن بسیار بسودند ولیک نبود دود لطیف و خنک و تر و مطیر. ناصرخسرو. بدین سبب مهره ها و سنگها را که می سایند تا از حرارت سودن و گردش آن آتش جهد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هستند از قیاس چو فرسوده هاونی سرنی و بن همیشه ز سودن خرابشان . خاقانی . ◄ فرسوده و سائیده گشتن : خدای را نشنودم که کردگار من است زبانم از غزل و مدح بندگانش بسود. رودکی . ◄ مالیدن . (آنندراج ). لمس کردن . ساییدن : کجاآنکه سودی سرش را به ابر کجا آن که بودی شکارش هزبر. فردوسی . دو شاه بت آرا و یزدان پرست وفا را بسودند با دست دست . فردوسی . نهادی کلاه کئی بر سرش بسودی بشادی دو رخ بر برش . فردوسی . روان پدر سوخت بر وی ز مهر بچهرش پر از مهر می سود چهر. اسدی . آتش از دست فلک سودم به دست کو بپای غم چو خاکم سود و بس . خاقانی . پناه مقصد عالی صفی دولت و دین تویی که همت تو سر بر آسمان سوده . ظهیرالدین فاریابی . رخساره بر آن زمین همی سود تا صبح درین صبوح می بود. نظامی . گهی می سود نرگس بر پرندش گهی می بست سنبل بر کمندش . نظامی . بهم بر همی سود دست دریغ شنیدند ترکان آهخته تیغ. سعدی . ◄ کهنه کردن . (آنندراج ). از بین بردن . ◄ زدودن و حک کردن . محو نمودن : عشق به اول مرا همچو گل از پای سود دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد. خاقانی . بسعی ماشطه اصلاح زشت نتوان کرد چنانکه شاهدی از روی خوب نتوان سود. سعدی . ◄ ازاله ٔ بکارت کردن . دوشیزگی برداشتن : نه یکی و نه دو و نه سه و هشتاد و دویست هرگز این دخت بسودن نتواند عزبی . منوچهری . ◄ تیز کردن و صیقل دادن : یک امشب شما را نباید غنود همه شب سر نیزه باید بسود. فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
لمس کردن ساییدن مالش دادن، مالیدن خرد کردن، ریز کردن، نرم کردن، کوبیدن ذوب کردن، گداختن سفتن ازاله بکارت کردن سوراخ کردن فرسودن، کهنه کردن، از بینبردن